
اگر اسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي ؟
اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگ ها درد رابرايت به ارمغان مي اورند؟
اگردنيايت تغيري نمي کندوهيچ پاياني درنظرت وجودندارد؟
اگردر جست وجوي افتابي اما تنها شب را مي بيني؟
اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است؟
اگر از همه اينها وقتي زندگي تو را به پايين مي کشد خسته شده اي؟
در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن
به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت!
هواي اطرافت و بوي خرمن علفهاي تازه را استشمام کن!
بچه هاي شاد در پارک بيگناهي بازي انها را ببين!
تصور کن همراه پروانه اي در هوا معلقي !
هنگامي که ميان درختان به اين سو و ان سو مي پرد!
زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد ار!
به طعم تکه شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت اب مي شود!
يا نغمه پرندگان صبحگاهي هنگامي که با اوازشان به هر صبح سلام مي کنند!
به ياد ار سخنان زيبايي که در اغوش مادرت گفتي!
نرمي نوازشش را احساس کن هنگامي که به ارامي بر صورتت بوسه مي زند
خوبي هاي درونت را جستجو کن ! ابرها را از اسمان زندگیت دور کن!
به زير پايت نگاه نکن!سرت را بالا بگير.
فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است ؟
به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي.
فردا را فراموش کن ! انگاه مي تواني زندگي را شروع کني.
بنابر اين روزگاري را که در ان زندگي ميکني با هدايايي که مي تواني ببخشي متبرک ساز
به جريان زندگي بي اعتنايي مکن بلکه به ارامي با ان همراه شو.