تبليغاتX
زندگی زیباست

زندگی آب روان است،روان میگذرد هر چه تقدیر من و توست همان میگذرد.

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟


+ تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:43 به قلم خودم |

يك اگر با يك برابر بود

 

معلم پاي تخته داد مي زد


صورتش از خشم گلگون بود

 

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

 

ولي آخركلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند


و آن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود 
تساوي را چنين نوشت
يك با يك برابر است
از ميان شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سرداد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها به يك سو خيره شد و معلم مات برجا ماند
و او پرسيد اگر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود
سكوت مد هوشي بود و سوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد : آري برابر بود


و او با پوز خندي گفت اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زر و زور داشت بالا بود
و آنكه قلبي پاك و دستي فارغ از زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود
وان سيه چهره كه مي ناليد پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسيم : يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خوران از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد
يك اگر با يك برابر بود
آنكه زير بار فقر خم مي شد يا كه زير ضربت شلاق له مي شد ؟؟؟؟؟؟
معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه ي خويش بنويسيد

كه يك با يك برابر نيست...........

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:48 به قلم خودم |


كاش مي شد قلبها آباد بود
                                   كينه و غمها به دست باد بود
كاش مي شد دل فراموشي نداشت
                                   نم نم بارون هم آغوشي نداشت
كاش مي شد كاشهاي زندگي
                                   گم شوند پشت نقاب زندگي
كاش مي شد كاشها مهمان شوند
                                   در ميان غصه ها پنهان شوند
كاش مي شد آسمان غمگين نبود
                                   ردپاي قهر و كين رنگين نبود
كاش مي شد روي خط زندگي
                                  با تو باشم تا نهايت سادگي

+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:32 به قلم خودم |

روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری

روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف        زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روز که هر لب ترانه ایست

که کمترین سرود بوسه باشد

روز که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

                             روزی که ما برای کبوترهایمان دانه میریزیم                         

وانتظار می کشیم

ومن آن را انتظار میکشم

حتی                 اگر             روزی        که          دیگر            نباشم

+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:35 به قلم خودم |

         دوست معمولي ، دوست واقعي

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.

دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.

دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.

دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.

دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.

دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.

دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.

دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:39 به قلم خودم |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم


با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند


بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است


تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:27 به قلم خودم |

نه زمین خاک قدیمی

نه هوا همون هواست

تا چشام کار میکنه

هرچی   که   مونده   نابجاست

داره از قبیله ی ما یکی یکی کم میشه

هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه ی نازک دل منتظره تلنگره

غم سفره های خالی

دستهای نحیف مردم

داغ شلاق جهالت به تن شریف مردم

غم اعدام ستاره انهدام سرو و آزاد

تیرباران شقایق باغبانی کردن باد

همه قطره های خونین که به خاکم شده فریاد

همه اینهایی که گفتم بغض هر روز منه

من و در من میشکنه


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم برات تنگ شده .خودت میدونی کی هستی........

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:39 به قلم خودم |

    فقط نوشتم که بگویم دوستت دارم ...

نه سال نویی است برای جشن گرفتن ...

و نه قلبی شکلاتی برای هدیه دادن ...

نه اول بهار و نه ترانه ای برای خواندن ...

در واقع تنها روز عادی دیگری است...

فقط نوشتم که بگویم دوستت دارم ...

فقط نوشتم که بگویم چه قدر برایم اهمیت داری ...

فقط نوشتم که بگویم دوستت دارم ...

و این را از ته قلب می گویم ...

 نه باران بهاری در کار است و نه شکوفه ی گل ها ...

و نه مراسم عروسی در میانه ی ژوئن ...

اما حقیقتی است ...

سه کلمه که باید بگویم ...

فقط نوشتم که بگویم دوستت دارم ...

فقط نوشتم که بگویم چه قدر برایم اهمیت داری ...

فقط نوشتم که بگویم دوستت دارم ...

و این را از ته قلب می گویم ...


+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:52 به قلم خودم |

این حقیقت نیست که از دل برود هرآنکه از دیده رود...

بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده ...

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

بیا تا اومدنت دیر نشده دلا دلگیرنشده ...

تا هنوز فاصله مون جوونه و پیر نشده...

آخه شبها جای خواب تو چشام دریای آبه ...

ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه...

هنوزم عکس من وتو روی دیوار توی قابه...

نامه ای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه...

بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده ...

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:45 به قلم خودم |

با همه بی سرو سامانیم... باز به دنبال پریشانیم...

طاقت فرسودگیم هیچ نیست...در پی ویران شدنی آنیم...

آمده ام بلکه نگاهم کنی...عاشق آن لحظه ی طوفانیم...

دلخوش گرمای کسی نیستم...آمده ام تا تو بسوزانیم...

آمده ام با عطش سالها ... تا تو کمی عشق بنوشانیم...

ماهی برگشته ز دریا شدم...تا تو بگیری و بمیرانیم...

خوبترین حادثه می دانمت ...خوبترین حادثه می دانیم...

حرف بزن ابرمرا بازکن... دیر زمانیست که بارانیم...

حرف بزن حرف بزن سالهاست...تشنه ی یک صحبت طولانیم...

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:53 به قلم خودم |

سلام .یه سلام پرشور یه سلام قشنگ به همه ی دوستای گلم.....امروز میدونین چه روزیه؟ نه نمیدونین.....

امروز قشنگترین روز که فرشته ها از اومدن یکی از خودشون به زمین گریه میکنن زمینیا خوشحالن که یه فرشته وارد زمین شده..اره درست حدس زدین امروز تولده.امروز روز بودنه .روز قشنگ شدن روز تو روز تولد تو مرلان عزیزم.

امروز فقط باید بخندیم باید شادی کنیم.....

دوست عزیزم مرلان جان بی مقدمه به زبان ساده بدون ادبی حرف زدن میگم تولدت مبارک

لحظه تولد تو،شروع پروازاست برای پرستوهاوخاطره ماندنی برای تمام آسمانها.


تولدت مبارك،خوش اومدی ستاره

اگرچه ازراه دورهیچ فایده ای نداره

شمعهاروروشن كن وبه جام دوتاروفوت كن

نمیشه پیشت باشم فقط برام سكوت كن



تاریخ تولد بهانه ایست تافراموش نکنی آمدنت را.تا به حرمت زنده بودن و وجودت دریابی زندگی زیباست....

برای تبریک به مرلان به ادرس زیر برید:

http://www.merlan.blogfa.com/


+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:5 به قلم خودم |

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

همرۀ موج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پاک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،

از رهی  دور رسیدست و مرا میخواند.

مادرم به عادت همیشگیم میگویم دوستت دارم

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:54 به قلم خودم |

بنام یگانه های پرستوهای بی آشیانه برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.


گفته بودی سهراب بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .

ولی از خستگی عشق چه میدانستی

شوکرانش را آیا هرگز به تو قطره قطره  نوشاندش کس

شده یکبار به جز گرمی عشق به غم سردی آن هم برسی

سردی عشق چیز ویرانگر بی احساسی است

در همه زندگیت داشتی لحظه ی بی توصیفی

سهراب عشق به جز چهره ی گل ، آب ، درخت چهره دیگر هم دارد

عشق سنگی است که زیبایی را به نگاهم چه حقیرانه شکست

سهراب...

عشق را اگرچه چه من تجربه اش کرده ام و سرنگش را نوشیده م

گر تو هم تجربه اش می کردی ، شاید آن وقت چنین میگفتی :

<<بدترین درد رسیدن به نگاهی است که در سردی عشق رنگ خود باخته است .>>

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:7 به قلم خودم |


حتي در آسمان تيره و ابري هم مي توان ستاره پيدا کرد،

حتي از درياي خروشان وطوفاني هم مي شود ماهي گرفت،

اگر آب نيست وآفتاب بي رمق است ،

ميتوان حتي گل ودرخت را در حافظه کاشت

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت.

تنها بايد به چشمهايمان بياموزيم که زيباييها را جستجو کنند،

به گوشهايمان ياد بدهيم که زمزمه هاي مهرباني را بشنوند،

به قلبهايمان هشدار دهيم که

جز برای محبت وعشق نتپد

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:29 به قلم خودم |