تبليغاتX
زندگی زیباست

زندگی زیباست

زندگی آب روان است،روان میگذرد هر چه تقدیر من و توست همان میگذرد.

دلم برای کسی تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

- دگر کافي ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:43  به قلم خودم  | 

به آرامي با زندگي همراه شو !


 

   اگر اسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي  ؟

اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگ ها درد رابرايت به ارمغان مي اورند؟

اگردنيايت تغيري نمي کندوهيچ پاياني درنظرت وجودندارد؟

اگردر جست وجوي افتابي اما تنها شب را مي بيني؟

اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است؟

اگر از همه اينها وقتي زندگي تو را به پايين مي کشد خسته شده اي؟

 در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن

به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت!

هواي اطرافت و بوي خرمن علفهاي تازه را استشمام کن!

بچه هاي شاد در پارک بيگناهي بازي انها را ببين!

تصور کن همراه پروانه اي در هوا معلقي !

هنگامي که ميان درختان به اين سو و ان سو مي پرد!

زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد ار!

به طعم تکه شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت اب مي شود!

يا نغمه پرندگان صبحگاهي هنگامي که با اوازشان به هر صبح سلام مي کنند!

به ياد ار سخنان زيبايي که در اغوش مادرت گفتي!

نرمي نوازشش را احساس کن هنگامي که به ارامي بر صورتت بوسه مي زند

خوبي هاي درونت را جستجو کن  ! ابرها را از اسمان زندگیت دور کن!

به زير پايت نگاه نکن!سرت را بالا بگير.

فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است  ؟

به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي.

فردا را فراموش کن  ! انگاه مي تواني زندگي را شروع کني.

بنابر اين روزگاري را که در ان زندگي ميکني با هدايايي که مي تواني ببخشي متبرک ساز

به جريان زندگي بي اعتنايي مکن بلکه به ارامي با ان همراه شو.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:41  به قلم خودم  | 

به نام خدایی که ناظر بر افکارمان است

امروز خیلی دلم گرفته عجیب دلم تنگ شده........ واسه خدا دلم تنگ شده....

دلم گرفته از آدمایی که تا بهت نیاز دارن بهت خوبی میکنن . آدمایی که سطحی نگر شدن.

تو این دنیا هرچی صاف و پاک باشی بیشتر بهت بدی میکنن . درکت نمیکنن . گاهی وقتا از بعضی آدما چیزایی رو میبینی که به آدم بودنشون شک میکنی . آره ما همه انسانیم اما در حقیقت چه کسی روح انسانیشو پرورش داده چه کسی مثل یه انسان بوده.؟؟؟؟!!!!!

ما همه از خاکیم و به خاک میریم ولی این روح خدا دمیده در ماست که مارو زیبا کرده چرا باید سیاهش کنیم قلبی رو که خدا بهمون پاک و سفید بخشیده؟ چرا باید گاهی پر از خشم و نفرت بشه چرا گاهی اینقدر مملو از کینه میشه که هیچ خوبی رو نمیبینه.؟ مگه این روح نیس که بهمون زندگی میده؟ مگه این قلب نیس که تمام وجودمون توش جای میگیره؟ پس چرا با کار هایی که میدونیم درست نیس وجودمونو از انسانیت دور میکنیم چرا گاهی قلب کسی از ما میرنجه . یه کم فکر کنید به خودتون به سرانجامتون ......آیا واقعا دنیا ارزش این همه تزویر و دورویی رو داره؟ یعنی دلهاتون اینقد سیاه شده که حتی بلد نیستین یه لحظه به خودتونو خدا فکر کنید یعنی اینقد از انسانیت دور شدید که نمیتونید فقط یک ثانیه به انسان بودنتون فکر کنید......

دلم گرفته از آدمای دوروبرم از آدمایی که عشق و خداشون فقط رو زبونشونه. از آدمایی که ظاهر بینن .........

از دورویی ها خسته شدم .....چرا انسان اینچنین بی احساس و غافل شده که غیبت کسی رو میکنه ....همه حریص شدن دلشون میخواد مقام داشته باشن اما به چه قیمتی به قیمت بدگویی از کسی که نون و نمکشو خورده ..........

امروز از آدمای اطرافم خیلی دلم گرفت خیلی......

تو دنیا همدم خوب داشتن خیلی سخته ..........همدمی که قدرت درک کلمه به کلمه حرفاتو داشته باشه  . خیلی سخته پیدا کردن کسی که از تزویر دور باشه کسیکه قلب و زبانش یکی باشه..کسی که واژه ی انسان رو خوب درک کرده باشه........

خیلی سخته وقتی دلت میخواد کسیرو کمک کنی اما اگر کمکش کنی اون ازت فکر میکنه خشک و حزب اللهی هستی خیلی سخته وقتی خوبیهایی که به کسی میکنی رو بد برداشت کنه و کسی که بهش بدی میکنه بره سمتش خیلی سخته وقتی واسه دوستت نگرانی که کارش اشتباهه و با اینکار به بیراهه میره ولی نمیتونی کمکش کنی چون اون نمیتوه درک کنه که تو قصدت فقط کمکه نه چیز دیگه ای. خیلی سخته میون آدمایی باشی و ببینی چطور پشت هم بد میگن و در ظاهر قربون صدقه هم میرن خیلی سخته تحمل رفتارهایی که قلبتو آتیش میزنه..

هرکسی اینو میخونه ازش خواهش میکنم فقط برای چند دقیقه به خودش فک کنه که داره چیکار میکنه هر شب که میخوایه مرور کنه کارهاشو مرور کنه چقد دل شکونده مرور کنه در روز چه مدت از خداش غافل بوده.

فقط کافیه خودتونو پیدا کنین چون اینطور آدما وجودشونو گم کردن و سرگردونن ......

از خدا میخوام یه روزی همه ی آدما وجود گم کردشونو پیدا کنن چون اونوقت خدارو پیدا کردن از خود خدا میخوام تمومه آدمارو از شر بدی ها نجات بده ......

به امید روزی که تو دنیا قلب شکسته ای نباشه چون شاید بشه تکه های قلبو بهم چسبوند اما جای ترکاش از بین نمیره .......پس سعی کنین قلب کسیو نشکونین چون با رنجوندن کسی قلب خودمونو سیاه میکنیم و همه رو از خودمون ناراضی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:52  به قلم خودم  | 



دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .

شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .

اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .

چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا

و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:5  به قلم خودم  | 


چوبستی دربه روی من به کوی صبر روکردم

چودرمانم نبخشیدی به درد خویش خوکردم

چرا رو در تو آرم من که خودرا گم کنم درتو

به خود باز آمدم نقش تو درخود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک روتر

من اینها هر دو با آیینه دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیرتو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفایی بود هر شب با خیالت خلوت ما را

ولی من بازپنهانی تراهم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می درسبوکردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:45  به قلم خودم  | 

معنی ناب نجابت

نفس پاک صداقت

ای که موج نفست میبردم تا بودن

ای سکوتت دل من را نجوا

چقدر پاکی تو وچه خاموش و روان

نقطه ی آغازی تو برای بودن و ماندن

تو زبان همه ی چلچله ها را حفظی

تو فقط میدانی معنی دریا چیست

توفقط میفهمی راز پنهان دلم را که به بلبل گفتم

من به او نسپردم که به وقت خواندن

پیش گلبرگ شقایق ننشیند

وبدینگونه تو راز دل من را خواندی!تو که آیینه ی آبی وجودم هستی

تو که تفسیر کلامم,تو که مقصوددعایم هستی

وتو که سنگ صبور دل آشفته و شیدای منی

ای که امواج پریشان به تو تعظیم کنند

لهجه ی نیلوفری تو مال من و دل آبی و ساده ام از آن تو باد

سخنی میگویم,بازبانی خاموش و نگاهی خیره

ای که در ظلمت شبهای دلم مهمانی

وچه بزمی برپاست در دل کوچک من!بزم شادی و شعف

بزم نیلوفری پیچک سبز فردا

وچه زیبا و دل انگیز شبی ! ای دلم را مهمان

ای تو مقصود نفسهای اهورایی صبح

ای تو مقصود غزلهای بلند دل من

با خودت زمزمه کن

بهترین مثنوی عشق دو دلداده ی شب

وبه گوش دل بی تاب زمان هجی کن

این که می مانی و با من به زبان میگویی

که من و تو بودیم

 که من و تو هستیم

وبه پایان جهان میگوئیم

                                       معنی بودن و ماندن مائیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:53  به قلم خودم  | 

جاي من خاليست

 


جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                                  من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:23  به قلم خودم  | 

اسم مرا صدا کن


اسم مرا صدا کن

با من ولی غریبه

ای حرمت ترانه

ای شعر عاشقانه

 

غمگین ز بی تو ماندن

با عطر تو عجینم

دور از امید و باور

دلخوش به این بهانه

 

زیر غبار حسرت اسم مرا صدا کن

با من بخوان دوباره صد شعر وصد ترانه

 

ابر غریب غصه غمگین ز راز چشمت

گریه ولی باران بی نام و بی نشانه

 

اسم مرا صدا کن...

 

قهر سکوت تلخت هم راز هق هق ام شد

مرهم جز این نباشد در ظلمت شبانه

 

با خود اگر چه دورم سر تا به پا تو هستم

از تو به خود رسیدم پر شور و عارفانه

 

ای موج سرکش شب دریای برد باری

من زورقی شکسته ام در شام شاعرانه

 

اسم مرا صدا کن با من ولی غریبه

ای حرمت ترانه ای شعر عاشقانه

 

اسم مرا صدا کن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:33  به قلم خودم  | 

تقدیم عزیزترینم

            ای مرحم دردم


خیلی وقته نازنینم که به گریه هام میخندم       نمی دونم که هنوزم چرا دنبالت می گردم

تو که نیستی تا ببینی خلوت شب گریه هامو      حتی یک دفعه بگیری جلوی بغض صدامو

نمی دونم تو کجایی اما دنبالت میگردم           خیلی تنهام پر دردم تویی اون مرحم دردم 

خسته از فاصله ها یه جایی آروم می گیرم       یا تو برمیگردی پیشم یا تو تنهایی میمیرم

خیلی وقته توی خوابم کنارت آروم میگیرم      اما این فقط یه خوابه میدونی بی تو میمیرم

دوباره این دل خستم سراغ تو را میگیره          هوای دیدن چشمات منو از خودم میگیره

نمی دونم تو کجایی اما دنبالت میگردم           خیلی تنهام پر دردم تویی اون مرحم دردم 

خسته از فاصله ها یه جایی آروم می گیرم        یا تو برمیگردی پیشم یا تو تنهایی میمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:56  به قلم خودم  | 

مرور
فـــرصت خـوبيه شب،‌ کـه بشينيم دعــا کــنيم
نـــــــيازا و نــــــــذراي نـــــــداده رو ادا کـــــنيم

هــــرچـي کـرديم و نکـرديم بنويسيمش يه جا
سه چهار روز ديگــه، يـه بـــار بهش نگـا کـنيم

دلامــــــون بــدجــور اسـيرِ عـصر آهـني شــدن
واســه زخــم ايــن غــريبي طلب شــفا کــنيم

آخه کي فکرش و مي‌کرد مائي که باهم بوديم
تــو روزاي بي کسي دست همو رهــــا کــنيم

غــصّه‌هاي خــــيليا ســـر مي‌کشه به آسمون
دو ســه تــا درد و که شـــايد بـتونيم دوا کـنيم

مـا از اون دو بيتِ سعدي که بلد بوديم يه عمر
چي مي دونيم به جـز ايـنکه کمي ادّعــا کنيم

مــــهربوني هـــــميشه نــمي مونه، امــــــانته
نکــــــنه تـــو حــفظ ايــن امــــانتا خـــطا کــنيم

پــــائيز از راه برسه غـنچه‌ها سردشون ميشه
گلدونا رو ديــگه کم کم تــو خــونه صــدا کــنيم

چي بوديم، چي کرديم و فـردا چي بايد بکنيم
فکــــــري‌ام بــــراي جـــبران گــذشته ها کـنيم

بـــدي‌ها رو بســپريم دست فـرامـوشي و بعد
مثِ يـه قـاضي خوب، خـــوبيا رو جــــدا کــنيم

بـــذاريـــم هــمه شـبا خـــواب شقايق بـبينن
هـــمه ايــن کــارا رو بــايد مــن و شـما کــنيم

دنيامون ميشه بهشت‌و ما همه فرشته‌ايم
اگــه بــه تــــمام اين قــافيه ها، وفـــا کنيم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:37  به قلم خودم  | 

من فقط یک سوال پرسیدم!


دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:24  به قلم خودم  | 

از خدا دور شدیم

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می اموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

و کمی مهر بانتر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم

راز این رود حیات

که به سر چشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنیکه کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند

همگی

زنگ پیمانه دل می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردیدنمایان می شد

و سوال که چرا سنگ شدیم؟

و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن

صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود خاطره ان پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

......

کاشکی واژه درد آور این دوران است

کاشکی جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لا اقل

قدر وزن پر یک شاپرکی

مهربانتر بودیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:22  به قلم خودم  | 

توی کوچه زیر باران

می نویسم من به یاران

 گونه هایم خیسه خیسه

اشکهایم ریسه ریسه

           

بر دل من خون شده غمهای دنیا

یار رفته دل شده تنهای تنها

تا خدا من اشک ریزم

چون درختان برگ ریزم

از دل خود میگریزم

بر دو گونه اشک ریزم

خون چکان است این دل من


میمیرد این گل من

این گل احساس پاکم

مرده من روی خاکم

توی کوچه زیر باران

می نویسم من به یاران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:11  به قلم خودم  | 

دلتنگ کعبه

به نام خدایی که زیباست وزیبایی ها را دوست دارد.

خداوندا روزی هزاران مرتبه شکرت را به جا می اورم شکر لطف و مهربانیت را .شکر زندگی را ...خدایا شکر آرزویی که برایم محقق ساختی شکر طواف خانه ات را ...شکر لحظه هایی که با چشمهای خودم به خانه ات نگاه کردم و هوای خانه ات دم و بازدمم شد . خدایاااااااااااااااااااااااااا شکرت.


http://hicaz2000.com/mekresim/kabe_kaba_1.jpg

من هنوز باور نمیکنم به خونت دست زده باشم باور نمیکنم دستای من که گناه کرده و تورو رنجونده بتونه پارچه ی مشکی خونتو لمس کنه...قبل اینکه به این ارزوم برسم توی تلویزیون کعبه رو میدیم میدیم که چقدر با عشق دورش میچرخن و با تمام وجودشون تورو صدا میزنن...اون موقع ها خودمو میذاشتم جای ادمایی که اونجا بودن و تو دلم اینکه یه روزی منم بیام خونت واسم شده بود یه ارزوی محال .آرزویی که شاید اصلا لیاقت برآورده شدنشو نداشتم....اما حالا که فکر میکنم6-7 ماهه گذشته که اومدم پیشت و آرزوی محالم براورده شده باور نمیکنم ....وقتی به این فکر میکنم که من تونستم از  نزدیک صدات کنم موهای بدنم سیخ میشه حتی دلم هنوز در تعجبه که واقعا من طواف خونتو انجام داده باشم...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکر،شکر شکر شکر تمام نعمت هایی که بهم دادی شکر اینکه عشقتو تو دلم گذاشتی...............

خدای خوب و مهربونم این چند روزه دلم عجیب هوای مدینه و مسجد الحرامو کرده دلم عجیب گرفته و هر لحظه پر میکشه میاد خونت.....

ساعت 3 صبح بود که رسیدیم مکه وقتی فهمیدم رسیدیم دلم تند میزد دستام میلرزید خودمو گم کرده بودم .رسیدیم هتل، هوا یه کم سرد بود .تصمیم گرفتیم یه کم بخوابیم و بعد بریم نماز صبح و بخونیمو اعمال و انجام بدیم .....وقتی از خواب بیدار شدیم تنم میلرزید هیجان تمام بدنمو خیس عرق کرد وضو گرفتم . رفتیم مسجد الحرام چون شلوغ بود بیرون در یعنی تو حیاطش نماز خوندیمو برای انجام اعمال رفتیم توی مسجد الحرام وقتی کفشامونو در اوردیم من از شدت هیجان و ذوق و شوق حالم دست خودم نبود اشکام دونه به دونه گونه هامو خیس میکرد دستام سرد بود انگار از نوک سر تا نوک پا رنگ عوض کرده بودم وااای چه حالی داشتم نمیشه وصفش کرد...قدم های اهستمون ما رو به کعبه نزدیکتر میکرد سرمو اورده بودم پایین. اشکای شوق مقنعه سفیمدو خیس کرده بود قدمم هر لحظه ارووم تر میشد پاهام نمیکشید انگار من ظرفیت نداشتم .دستمو گذاشتم رو قلبم اونم هیجان داشت میخواست از جا در بیاد قدمهامو سنگین کردم سرم پایین بود صدای پای عاشقایی رو شنیدم که داشتن طواف میکردن باور نمیکردم که بیدارم اشکامو پاک کردم و چشمامو دست کشیدم وقتش بود که سرمو بالا بیارم و به کعبه نگاه کنم اشکام تند تر میریخت سرمو که بالا اوردم هاله ای از اشک جلوی چشمامو گرفته بود تار میدیدم . میون نگاه تارم فقط یه چیز دیدم که پارچه مشکی دورش داشت و کلی ادم به دورش دیوونه وار میچرخیدن..چشمامو دست کشیدم تا بهتر ببینم هاله ی اشک که جلوی چشام رفت دیدم صحنه ای رو که ارزوی محالم بود اب دهنمو قورت دادم نتونستم جلو تر برم ایستادم چشمام خیره شده بود به کعبه چشمایی که گاهی گناهو دیده آیا لیاقت داره خونتو ببینه ...بیشتر خجالت کشیدم اون لحظه ترسیده بودم از شکوهش از هیبتش از خوبیش از خودم که چشمام داشت در می اومد...همین که ایستاده بودم نشستم هیچی رو جز کعبه نمیدیم نگاهم یکسره اونو میدید  بعد مادرم گفت پاشو بریم جلو ......اینو که گفت گریم گرفت یعنی این منم که فقط چند قدم با خونت فاصله دارم خدا یعنی این منم که تا چند لحظه دیگه میخواد دور خونت بچرخه ...بلند شدم دعاهام رو فراموش کردم اصلا نمیدونستم باید از خدا چی بخوام چون میگن سه تا ارزو که در اولین نگاه به خانه کعبه بکنی براورده میشه . من ارزوهام یادم رفت خجالت میکشیدم از خدا چیزی بخوام اون منو به ارزوی محالم رسوند دیگه چی بخوام ازش... قدم هامو تند کردم رسیدیم نزدیک کعبه سرمو بالا گرفتم چقد با شکوه بود چه جلالی داشت  نیت کردیمو طوافو شروع کردیم تو اولین دور فقط داشتم به اونجایی که هستم نگاه میکردم ........باورم نمیشد هنوزم هم نمیشه. دور دوم شروع کردم به دعا خوندن به گریه کردن .......گریه شوق بود .......در تمام مدتی که اعمالو انجام میدادیم من هزار بار خدارو شکر کردم که زندگی بهم داد و تو زندگیم دیدن خونشو نصیبم کرد .....خدایا ممنونتم.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:3  به قلم خودم  |